انواع انشا درباره جنگ رمضان ۱۴۰۴ با مقدمه و نتیجه گیری

جنگ رمضان ۱۴۰۴ سومین جنگ تحمیلی به کشور عزیزمان ایران بود که در اسفند ماه سال ۱۴۰۴ رخ داد. این جنگ تاثیر عمیقی بر زندگی همه ایرانیان به ویژه کودکان داشت. در ادامه ۴ انشا با موضوع جنگ رمضان مناسب برای پایه های مختلف (سوم، چهارم، پنجم و …) را خواهید خواند.

انشا جنگ رمضان (بچه های میناب)

مقدمه

ساعت کمی از ۹ صبح ۹ اسفند ۱۴۰۴ گذشته بود که صدای انفجار در تهران شنیده شد. آمریکا و شریک جنایتکارش به ایران حمله کردند. همه در بهت و شوک عمیق فرو رفته بودند. حالا چه میشود.

بدنه

همه مردم مثل یک روز عادی به سر کار رفته بودند. بچه ها در مدرسه در حال بازی بودند. خیابان شلوغ بود که ناگهان ابر قدرت پوشالی دنیا به ایران حمله کرد. موشک باران ابتدا در تهران رخ داد و سپس شهرهای دیگر را در برگرفت. خبر رسید که در شهر میناب مدرسه ای مورد اصابت موشک قرار گرفته است. فاجعه ای عظیم رخ داده و همه دانش آموزان مدرسه به آسمان پرکشیدند. ۱۶۸ دانش آموز بیگناه که مثل ما سر کلاس هایشان بودن به یکباره این دنیا را ترک نمودند. مگر میشود فاجعه ای از شدیدتر رخ داد؟ مگر این دانش آموزان چه گناهی کرده بودند که باید قربانی زیاده خواهی کشورهای دشمن شوند؟ زخم این رویداد تا صال ها بر پیکر ایران خواهد ماند و امریکا و اسرائیل قطعا به سزای عمل جنایتکارانه شان خواهند رسید. اما این تازه شروع جنگ رمضان ۱۴۰۴ بود. شهرها تا ۴۰ روز زیر موشک باران بودند و ما بچه ها چه صداهایی که نشدیدیم.

نتیجه گیری

امیدواریم که دنیا همیشه در صلح بماند و هیچ کودکی به خاطر جنگ و موشک باران آواره نشود. جنگ علاوه بر خسارت، کودکانی را بزرگ میکند که در سال های آینده با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم خواهند کرد.

انشا جنگ رمضان با لحن احساسی

مقدمه

صبح نهم اسفند ۱۴۰۴ هنوز درست بیدار نشده بودیم که ناگهان صدایی عجیب، مثل شکستن قلب شهر، از دور شنیده شد. همه با نگاه‌های پر از نگرانی به هم خیره شده بودند. هیچ‌کس نمی‌دانست چرا آسمان این‌طور لرزید و چه اتفاقی افتاده است.

بدنه

روز مثل همیشه شروع شده بود؛ بچه‌ها با کیف‌های رنگی‌شان به مدرسه رفته بودند، مردم در خیابان‌ها دنبال کار و زندگی‌شان بودند، و تهران زیر نور آفتاب آرام بود. اما یک لحظه کافی بود تا همه‌چیز تغییر کند. صدای انفجار پشت سر هم آمد و خبرهایی رسید که دل هیچ انسانی نمی‌توانست تحملش کند.

شنیدیم که در یکی از شهرها، مدرسه‌ای با ده‌ها دانش‌آموز کوچک و بی‌پناه آسیب دیده است. این خبر مثل سایه‌ای سنگین روی دل‌ها افتاد. تصور آن کلاس‌هایی که دیگر صدای خنده در آنها نمی‌پیچد، اشک را در چشمان خیلی‌ها نشاند. انگار زمان ایستاد و غم، تمام خانه‌ها را در آغوش گرفت. کودکان فهمیدند معنای ترس چیست و بزرگ‌ترها دوباره فهمیدند صلح چقدر ارزشمندتر از هر چیز دیگری است.

در آن روزها، شهرها شب‌ها خاموش می‌شدند و دل‌ها روشن به امید. هر صدای بلند همه را می‌ترساند و هر دعا از دل‌هایی می‌آمد که فقط آرامش می‌خواستند.

نتیجه گیری

ای کاش دنیا جایی باشد که هیچ صبحی با صدای ترس شروع نشود و هیچ مادری دلش نلرزد. جنگ، حتی اگر کوتاه باشد، ردّی عمیق بر دل آدم‌ها می‌گذارد. کودکان باید آینده را با امید بسازند، نه با خاطره‌ی صدای انفجار. آرزو می‌کنم روزی برسد که همه زیر یک آسمان آرام، بدون ترس و درد، زندگی کنند.

انشا درباره جنگ رمضان (شهادت رهبر)

مقدمه

همه جا خبر از شروع جنگ میدادند. یکی میگفت بیت رهبری مورد هجوم قرار گرفته است. اضطراب و دلشوره همه وجودمان را فرا گرفته بود. آیا اتفاقی برای رهبر عزیزمان رخ داده است؟

بدنه

صبح روز دهم اسفند ماه بود ک خبر شهادت رهبر بزرگ انقلاب ایران پخش شد. مردم به صورت خودجوش به خیابان ها آمدند و ناله ها سر دادند. آن سید خراسانی دیگر در بین ما نبود و به دیدار حق شتافته بود. امریکا و شرکیش اسرائیل کودک کش علاوه بر غیر نظامیان رهبر ایران را هم به شهادت رسانده بودند. اما این مردم همیشه پای کار ایستاده اند. از همان روز به خیابان ها آمدند و نگذاشتند که شهرها برای تجزیه طلب ها امن شود. هر شب در میادین اصلی گردهم می آیند و پرچم به دست نام ایران را فریاد میزنند.

نتیجه گیری

ما مردم ایران با ایمان به خدا و یاری امامان از این مرحله هم عبور خواهیم کرد و دشمنان قسم خورده مان را شکست می دهیم. بدون شک خدا پشت و پناه ما خواهد بود.

انشا با موضوع جنگ رمضان (شب های خیابان)

مقدمه

دو ماه است که هر شب با خانواده به خیابان ها میرویم و پرچم به دست شعار پیروزی میدهیم. من عاشق پرچم ایران هستم وقتی که این پرچم تکان میخورد من احساس غرور میکنم و به خود و به سرزمینم میبالم.

بدنه

از عصر ذوق رفتم به بیرون را دارم. زودتر از همه لباس هایم را میپوشم پرچمم را آماده میکنم تا شب به همراه پدر و مادرم به خیابان برویم. چه شور و شوقی در شهر برپاست. درست که دشمن هر شب شهرمان را موشک باران میکند و انسان های عزیزی را شهید میکند اما من دیگر از صدای موشک و بمب نمیترسم چرا که میدانم در این راه پیروز خواهیم شد. خیابان به خیابان صدای الله اکبر و شعار میشنوم. سر هر چهارراه مردمی را میبینم که به عشق به وطن پرچم تکان میدهند و خاری در چشم دشمن هستند.

نتیجه گیری

این نهضت ادامه دارد و به قول محسن چاوشی میان دشمن و طن ننگ بر آن که شک کند. ما تا اخر ایستاده ایم و درست است که عزادار هستیم ولی فتح قلعه خیبر مانده است.

این مطلب را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

نظر خود را برای "تیرداد نامه" بنویسید