حسین زندینیا، گوینده و مجری شناختهشده صدا و سیمای مرکز البرز، در یک حادثه رانندگی جان خود را از دست داد. او که سالها در عرصه خبر و رسانه فعالیت داشت، چهرهای آشنا و محبوب در میان مردم استان البرز بود. مرگ نابهنگام او، جامعه رسانهای و همکارانش را در غمی بزرگ فرو برد و فقدان او ضایعهای برای رسانههای استانی محسوب میشود.
بیوگرافی حسین زندی نیا
حسین زندینیا سالها بهعنوان مجری و گوینده خبر در رادیو و تلویزیون استانی و همچنین رادیو پیام فعالیت میکرد. او با صدای گرم و بیان شفاف خود، ارتباطی قوی با مخاطبان برقرار کرده بود و به عنوان چهرهای حرفهای و اخلاقمدار شناخته میشد.
همکارانش در مرکز البرز از او به عنوان یکی از نیروهای تأثیرگذار و پرتلاش یاد میکنند. علاوه بر فعالیتهای رسانهای، زندینیا یک دوستدار طبیعت و فعال فرهنگی بود که در جهت اعتلای فرهنگ ایرانی و اسلامی تلاش میکرد. آخرین پست اینستاگرامی او نیز در مورد امام رضا (ع) بود.
کافی است سری به صفحه اینستاگرام وی بزنید تا ببینید چگونه دلش برای ایران می تپید. حسین زندینیا متولد هفتم مهرماه بود.
شرح حادثه تصادف
این حادثه تلخ، صبح روز جمعه، هفتم شهریور ماه، در جاده کرج-چالوس رخ داد. بر اساس گزارشها، یک دستگاه خودروی پژو ۲۰۶ با سرعت بالا هنگام سبقت گرفتن، با حسین زندینیا که در حال عبور از عرض جاده بود، برخورد کرد. شدت جراحات به حدی بود که وی متأسفانه در محل حادثه جان باخت. در این تصادف یکی از دوستان او نیز مصدوم و به بیمارستان منتقل شد که حال عمومی وی مساعد گزارش شده است.
واکنشها و یادبود
خبر درگذشت این فعال رسانهای، تأثر عمیق همکاران او در صدا و سیمای مرکز البرز و جامعه رسانهای استان را به همراه داشت. صدا و سیمای مرکز البرز با صدور پیامی، ضمن ابراز همدردی با خانواده زندینیا، این ضایعه را به همکاران رسانهای و مخاطبان تسلیت گفت. اطلاعات مربوط به مراسم تشییع و خاکسپاری وی متعاقباً اعلام خواهد شد.
دکلمهای با صدای زنده یاد حسین زندینیا
تو چه میدانی؟!
تو چه میدانی، این دل که پشت پیراهنی از گل سرخ پنهان است، چقـــدر دلتنگ توست
تو چه میدانی ؟! این چشمها چقدر عطر نفسهایت را دنبال میکند…
آه! خدا چقدر مهربان است
غروب که میشود فانوس ماه را روشن می کند.
تو نمیدانی که روزگار چقدر کوتاه است
و چراغهای خوشبختیِ ما دیری نمی پاید
تو چه میدانی ؟!
آه
به چشمهای من نگاه کن، رد باران بهار را در آن میبینی ؟
نه ، رد برگی زرد در پائیز
با کدام خاطره زندگی میکنی ؟
هر روز صبح به کدام گلدان آب میدهی ؟
از کدام خیابان می گذری
حال خودت را از کدام آیینه می پرسی ؟
جامه رستگاریت را در کدام چشمه می شویی ؟
به چشمهای من نگاه کن
ای کاش ای کاش ، به خوابم بیایی ، ای کاش صدایم کنی
باور کن !!!
باور کن ، چشمهای تو را دوست دارم