ناصرالدین شاه قاجار که خود را «سلطان صاحبقران» و «قبله عالم» مینامید، نزدیک به نیم قرن بر ایران حکمرانی کرد. دوران او ترکیبی از تمایل به تجدد (مانند عکاسی و سفر به اروپا) و استبداد مطلقِ شرقی بود. در دربار او، جان و مال انسانها تنها ابزاری برای تفریح و خوشگذرانی شاه محسوب میشد. ناصرالدین شاه به داشتن حرمسرایی عظیم و گردآوری افراد عجیبالخلقه و دلقکها برای سرگرمی شهرت داشت. او گاه حکمهایی صادر میکرد که از سرِ بوالهوسی و بیاعتنایی کامل به قوانین طبیعت و کرامت انسانی بود؛ حکمهایی که نه از روی تدبیر، بلکه برای لحظهای خندیدن صادر میشد و فرجامی جز ویرانی زندگی زیردستانش نداشت.
شرح ماجرای خواجه فندقی و بیبینقلی
ناصرالدین شاه بجز انبوه دلقکها، ۳۷ آدم کوتاه قامت نیز داشت. از این میان مردی بود ۸۸ سانتی به نام خواجه فندقی که میخواست ازدواج کند و شاه نیز با خنده میگفت: «آخه پدر سوخته، کی زنِ تو انچوچک میشه!».
یک روز شاه در قصر فیروزه چشمش به یک دختر ۹۰ سانتی بنام بیبینقلی افتاد، پس دستور داد او را بیاورند!. فراشی دخترک را همچون عروسکی زیر بغل زد و بدون توجه به التماس و گریههای دختر، او را در نزد شاه بر زمین گذاشت. بیبینقلی که چادر از سرش افتاده بود سراسیمه بدنبال چادرش میگشت و این حرکت موجب قهقهه شاه و اطرافیان گشت!.
سپس شاه به خواجه فندقی گفت: «ارادهٔ ما بر این است که با بیبینقلی ازدواج کنی و دستور میدهیم برایتان خانهای با اسباب و وسایل متناسب با قد و هیکل خودتان بسازند». هر روز درباریان و شاه و حرمسرا برای تفریح به دیدن آنها و خانه عروسکی میرفتند و هیچکس توجه نداشت که این شوخی منجر به بروز فاجعهای خواهد شد.
تا اینکه خبر به دکتر طولوزان فرانسوی رسید و به نزد شاهِ بوالهوس رفت و گفت: «قربان نبایستی این دو را زن و شوهر کنید! هر دو سالم هستند. بدون شک بیبینقلی باردار خواهد شد و چون لگن خاصرهاش کوچک است قادر به وضع حمل نبوده و خواهد مُرد». ناصرالدین شاه با اوقات تلخی و خشونت گفت: «مگر موش نمیزاید؟! خرگوش چطور؟!». دکتر که از بلاهت شاه حیرت کرده بود، گفت: «موش و خرگوش میزایند اما شیر و پلنگ را نمیتوانند بزایند! نوزاد این دو نفر در اندازه دیگر انسانها خواهد بود». ولی شاه پاسخ داد: «که از این دو یک نوزاد کوتوله زاده خواهد شد! چون ارادهٔ ملوکانه ما چنین است».
خانه که آماده شد عروس و داماد را بر اسبهای کوچک گذاشته و جشن مفصلی گرفتند و درحالی که شاه از خنده ریسه میرفت، آنها را همچون عروسکی، دستبهدست به درون حجله فرستادند.
تا اینکه بیبینقلی باردار شد و شکمش چنان بالا آمد که روی زمین کشیده میشد و دیگر قدرت راه رفتن نداشت و بیچاره خواجه فندقی که شیفته و عاشق همسرش بود، او را سرپا میگرفت تا رفع حاجت کند. یک شب خواجه فندقی در محوطه کاخ فریاد میزد و مویه میکرد که: «به فریادم برسید، بیبینقلی داره خفه میشه!». خبر به پادشاه رسید و به دنبال دکتر طولوزان فرستاد اما وقتی دکتر رسید که از فشار جنین قلب مادر بازایستاده بود.
پس از مرگ بیبینقلی، رخت سیاه در تن شوهرش ماندگار شد و هرگز نخندید و پس از یکسال در یک شب سرد زمستان، جسد سیاه شدهٔ خواجه فندقی را در کنار گور همسرش یافتند. ظاهراً هر شب به گورستان میرفت تا آنها تنها نباشند تا اینکه خودش نیز از خانه عروسکی به خانه ابدی شتافت.
منبع: کتاب «پشت پردههای حرمسرا»، نوشته حسن آزاد، خلاصهای از صفحههای ۴۶۰ تا ۴۶۶ (برگرفته از مقالهِ مجلهِ «زنِ روز»، شماره ۶۷۳).
یادداشتی از زبان نویسنده در باب این فاجعه
درسی که از این سوگنامه میگیریم، تماشایِ عریانِ جهلی است که بر تخت تکیه زده. ناصرالدین شاه، انسانیت را در قد و قامتِ این دو جانِ شیفته ندید؛ او تنها دو «اسباببازی» دید که باید مطابقِ «اراده ملوکانه» او میزیستند و حتی برخلاف قوانین خلقت، زایش میکردند.
تراژدی بزرگ آنجاست که «اراده ملوکانه» میخواست از دو انسان، کاریکاتوری بسازد، اما در نهایت، این عشقِ خواجه فندقی بود که تمامقد ایستاد و در کنارِ گورِ همسرش، معنایِ وفاداری را به رخِ آن دربارِ هزاررنگ کشید. شاه خندید و گذشت، اما تاریخ، سیاهیِ آن شبِ سرد زمستانی را که جسدِ عاشقِ دلشکسته در کنار خاکِ معشوقش پیدا شد، هرگز از یاد نخواهد برد. ای کاش قدرتمندان میدانستند که انسانها، حتی در خُردترین قامت، روحی به وسعتِ ابدیت دارند که با هیچ حکمی، به زنجیر کشیده نمیشود.




